میان این همه اگر،تو چقدر بایدی...

بدون تو تجربه کردن دوست داشتن یعنی خراب کردن چهره ی گرم و گیرای عشق...

خوب نیست که آدم دلش را به نصف و نیمه ی چیزی گرم کند ٬

باید اگر چیز کمی در زندگی دارد یا قرار است که تجربه اش کند ٬

تمام آن چیز را را داشته باشد حتی اگر کوچک است ٬در عوض تمام آدم را در بر بگیرد...

بدون تو به کدام دوست داشتن نصف و نیمه و عاریه ای دل خوش کنم

وقتی برایم تحفه ای جز دلتنگی بیشتر و تنهایی ندارد...؟

حالا بعد از تو و دوست داشتنت خیلی چیزها اینجا سرجایش نیست ٬

من هم به این آشفتگی عادت کرده ام....

 بگذار همین طور که هست بماند ٬

همینطور دست نخورده ٬

بگذار اگر روزی قرار شد دوباره این دل سر و سامان بگیرد ٬

فقط پای تو در میان باشد...


منبع این نوشته : منبع
دوست ,دوست داشتن

هفت بیجار طور...

پاراگراف اول:

اگر ازم بپرسند قشنگ ترین واژه ای که به ذهنت میرسه چیه؟

میگم:((جانم...))

وقتی مینویسمش چندبار نگاهش میکنم و زیر لب زمزمه میکنم جانم،جانم،جانم...

وقتی به زبونش میارم بیشتر از مخاطبم خودم حالم خوب میشه...

پاراگراف دوم:

آدم ها روببخشید...اصلا همه چیز رو ببخشید خوب و بد نداره...

آدم با بخشیدن رها کردن رو یاد میگیره و با رها کردن به آرامش که بزرگترین 

لذت دنیاست میرسه...

صلح...سفید..لبخند...اینا واژه هایی که تپش قلب آدم رو آروم میکنه و امید میده...

دیروز بعد از 9 ماه تلاش بلاخره تونستم دو نفر رو با هم آشتی بدم،

به قول لیلا ((شگفت انگیز))بود واقعا...

پاراگراف سوم:

دیروز قبل از امتحان رفتم کافه ی روبروی دانشگاه و قهوه خوردم...

صاحب کافه یه پسر فوق العاده مودب و موقر و محجوبِ،

با یه لبخند مردونه ی فوق العاده...

رشته ی تحصیلیش حسابداری بوده ولی از اونجایی که کار توی محیط های

شرکتی و مرتبط با رشته اش رو نمی پسندیده ترجیح داده کافه داری کنه،

کاری که به قول خودش براش آرامش داره...

اصلا همه چیزای دنیا فدای همین آرامش و لبخند قشنگ...

دیروز 5امین بار بود که با هم گپ می زدیم،مثل همیشه یه اسپرسو دوبل

بدون شکر...بدون شکلات...بدون شربت...تلخ تلخ...

بهم گفت شما شبیه ((شاهین نجفی)) حرف میزنی همه چیز رو عمیق میفهمی،

گفتم اینکه شبیه شاهین حرف میزنم برام یه تشابه عجیبِ اما اینکه میگی

همه چیز رو عمیق میفهمم اقرار میکنم که برام لذت بخشه...

هربار که میرم پیشش ازم میخواد درباره ی فلسفه حرف بزنم و من 

سعی میکنم تمام عشقم به فلسفه رو توی ساده ترین واژه ها براش بگم، 

ولی واقعا خودم هم تعجب میکنم که زمان هایی که میخوام  از فلسفه

حرف بزنم چقدر لبریزم و چیزهای مختلفی به ذهنم و زبونم هجوم می آره...

قرار شد شنبه که میرم برای امتحان یه کتاب براش ببرم،

انتخابم((سبک کردن بار سنگین فلسفه)) اثر (( دونالد پامرِ)).

بهش پیشنهاد کردم کتاب رو هم به منوی کافه اش اضافه کنه،

استقبال کرد...

پاراگراف چهارم:

دو تا امتحان دیگه مونده،

زبان تخصصی و کلام...

واقعا مغزم خسته است اما یه لذتی هست که نمیذاره متوقف بشم...

من حدااقل 10 سال که فلسفه میخونم و البته این خیلی زمان طولانی برای فهمیدن نیست

و من به این عدد هیچوقت غره نشدم و نمیشم حتی به ضریب ها بالاتری که ممکن بدست بیارم...

اما توی فلسفه آموزش آکادمیک مثل،

داشتن استاد توی ورزش یا داشتن مُراد توی عرفان میمونه،

باید سعی کنی نظام مند فکر کنی یا فکرهایی رو که داری نظام مند کنی...

به قول حافظ شیرازی:

((طی این مرحله بی همرهی خضر مکن...))

پاراگراف پنجم:

خوب نوشتن مستلزم خوب خوندنِ و خوب خوندن معنیش دقیق خوندن به نظرم...

من وقتی  شروع به خوندن میکنم دوتا دفتر کنارم هست که یکیش متعلق به

پاراگراف های و برداشت های های شخصیم و دفتر دیگر مربوط به واژه هایی

و تعبیرهایی که برام جدید و بدیع اند...

من هیچ زمانی نمی رسه که خوندن رو متوقف کنم...

دوتا چیز دیگه هم در مورد خوب نوشتن به ذهنم میرسه که بگم،

زمانی که یه کتاب رو میخونید سعی کنید بُعد مکانی،شکل افراد،لحن بیان

و حتی نوع چیدمان اشیارو توی ذهنتون تصویر سازی کنید،

به نظرم اگر کتاب های کمی رو عمیق بخونید کافی باشه...

و نکته ی آخر که به نظرم یه کشف و شهودشخصی درباره ی نوشتن اینه که:

((من زمان هایی خوب مینویسم یا بهتر اینه که بگم زمان هایی احساس میکنم

نوشته ام به حس درونیم نزدیکه که تقریبا تمام اون روز رو توی سکوت گذرونده باشم

سکوت بهترین راه برای اینه که که واژه ها هدر نره...))

پاراگراف آخر:

فکر میکنم بعد از تمام شب و روزها و زمان هایی که با سختی و درد گذروندم

لیاقت آرامش این 1 سال اخیر رو داشتم...

دنیا یالان دنیادی...

 

منبع این نوشته : منبع
میکنم ,پاراگراف ,فلسفه ,هایی ,زمان ,واژه ,زمان هایی ,واژه هایی ,ترین واژه

عِمران خان

ایشون پرچمدار خانواده ی شکور هستند...

جان دل منم هستند...

هرچقدرم که من ایشون رو دوست دارم ایشون به همون اندازه

باب اسفنجی رو دوست دارن به جاش...

پروردگارا یه دوجین از این جنس همین طرح و رنگ عطا بفرما...

 بارالها خرجش هم یادت نره...

+کل خانواده ی شکور دقیقا با همین پوزیشن تلوزیون تماشا میکنند.


منبع این نوشته : منبع
ایشون

چشم هایش شروع واقعه بود

با لباس روی تختم ولو شدم،

بازسازی دوباره ی وقایعی که از سرم گذشته بود به اندازه ی کافی

آزاردھنده بود ،تصمیم گرفتم فکر نکنم،

اما تا وقتی که چشم ھایم باز باشد مغزم مثل یک ماشین بدون ترموستات

یکسره عمل میکند،از روی تخت نیم خیز شدم به قرص خواب ھایی که نیمه کاره

خوردنشان را رھا کرده بودم فکر کردم،

به اینکه دقیقا کجا برای روز مبادا پنھانشان کرده بودم ؟؟؟

گرسنگی به شقیقه ھایم رسیده بود،

و با لمس کناره ھای سرم با انگشت اشاره تحرکات میگرن را کاملا حس میکردم،

سرم داشت سنگین میشد،

رفتم توی آشپزخانه و کابینت بالای سر اجاق گاز را باز کردم،

یک بسته کلوچه مغزدار برداشتم و خوردم،

بعد ھم جای قرص ھا را پیدا کردم و دوتا کلونازپام را با یک لیوان آب پایین کردم،

برای اینکه خوابم ببرد مجبور بودم با ذھنم قایم باشک بازی کنم،

ھر فکری که به ذھنم میرسید را در لحظه رھا میکردم و حفره ای را

برای خیال بعدی باز میکردم، انقدر ھمین طور ادامه دادم تا خواب مرا با خودش برد...

چشم که باز کردم از جایم تکان نخوردم،

خیره شدم به سقف بالای سرم که به طرز ناشیانه ای ابزار خورده بود،

چرا ھمیشه برای من یک جای کار می لنگد...؟

بیشتر از اینکه از جوابی که شنیده بودم ناراحت شوم از این ناراحت بودم که،

مجبورم چشم هایش را فراموش کنم و دوباره  به زندگی روتین و بی ھیجان قبلم برگردم،

وقتی در زندگی آدم چشم هایی برای دوست داشتن نباشد یعنی

ھمه چیز به طرز بی رحمانه ای غیر قابل تحمل و افتضاح است...

یک دوست داشتن نصف و نیمه که مُرده به دنیا آمده بود و من بعد از

به خاک سپردنش در گذشته باید برمیگشتم به دوباره ی زندگی...

باز ھم ھمه چیز برگشت سرجای اولش،کار،خانه،مطالعه و خواب....

چند روز اول کمی سخت بود اما تنھایی فراموش کردن را خوب یادم داده بود

اینکه بتوانم با از دست دادن ھرچیزی باز ھم زندگی ام را ادامه دھم...

یک ھفته با سرعتی که تصورش را نمیکردم گذشت،

من حتی راه دورتری را برای رسیدن به خانه انتخاب کردم تا دوباره

تصمیم احمقانه ای نگیرم...

ھفته ی دوم که شروع شد تقریبا ھمه چیز رنگ کھنگی گرفته بود و من

مثل ھمه ی این سال ھا داشتم به وجود یک احساس نصفه و نیمه ی دیگر

در درونم عادت میکردم که...


منبع این نوشته : منبع
زندگی ,اینکه ,کردم، ,نیمه ,خواب ,دوست داشتن ,کرده بودم